زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز، بهاریست که عاشق شده است...

نوشته شده توسط گل عاشق در پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت
نقطه عطف عشق من نسبت به تو هنگامي ست که سکوت بال مي گشايد و نگاهت با من همصدايي مي کند.
و ما نزديک تر از آن هستيم که براي شنديدن نياز به گفتن داشته باشيم...
سالهاي زيادي از اين با تو بودن خواهد گذشت ،سالهايي که نزديک اند،اما عشق من تنها ترانه ايست که براي گوشهاي لحظاتم، تکراري نمي شود.
*****************************************************************************شکوفه هاي غم خواهد جوانه زد و ماهي قلب من و تو در مردابي سرد به نام زندگي ، به نام سرنوشت،
به رقص شهاب گونه اي در خواهد آمد و...و من...و خورشيد سرد...
تنها يادگاري خواهيم شد،تلخ،در کنجه دنيا و خاطره مان خواهد پوسيد در حياط اين زندان و خاطر مان خواهد ماند
در قلب عاشق "امروز" هايي که برگ هاي زرد "فردا" به گورستان "ديروز" تبديلشان مي کند.
******************************************************************************

نوشته شده توسط گل عاشق در پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت
اگر كلمه ي دوستت دارم نمايش گر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر كلمه ي دوستت دارم راضي كننده وتسكين دهنده ي قلب هاست
اگركلمه ي دوستت دارم پايان همه ي جدايي هاست
پس با تمام وجود فرياد مي زنم گل ناز
من دوستت دارم ...

نوشته شده توسط گل عاشق در پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت
این سوی زندگی من و تو هستیم و سوی دیگر سر نوشت... این سو دستها در دست هم است و و آن سو عاقبت این عشق! به راستی آخر این داستان چگونه است؟ تلخ یا شیرین؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگیمان؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود! چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ٬ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظهء جدایی ما و چه غم انگیز است٬ لحظهء خداحافظی ما! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم... و آن سوی زندگی یک علامت سوال٬ در آخر قصهء من و تو دیده می شود! آیا ما به هم می رسیم یا نمی رسیم؟ سرانجام این داستان٬ به کجا ختم خواهد شد؟ ای سر نوشت! تو دیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار و بگذار بعد از این همه غم و غصه و این همه انتظار٬ به آنچه می خواهیم برسیم و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم! این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل٬ و آن سوی زندگی یک سر نوشت است و یک عالم بی خیالی! ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت! این داستان عاشقیمان را می توان در قصه ها نوشت... داستانی برای عاشقان٬ برای آنهایی که می خواهند عشق را تجربه کنند... و بدانند٬ یک عاشق چرا مجنون است و یک معشوق چرا گریان؟ آری سرنوشت آنها همین است!!! غم و غصه در لحظه های عاشقی و آخر سر یا خوشحالی٬ یا گریه و زاری! 
نوشته شده توسط گل عاشق در پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

خدا...تنهایی...من...
یه دل...یه نیمه گمشده...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY