















ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

















تنها یاد توست که در تنهایی به دادم میرسد
تنها یاد توست که دنیای پر تلاطم مرا آرامش می بخشد
هرگاه از همه کس دلگیر می شوم و از دنیا فاصله می گیرم
آن گاه آسوده و فارغ از دنیا به سوی تو می آیم
تو می مانی و یادت
پس رویت را از من مگردان

















نوشته شده توسط گل عاشق در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت

فردا روز دیگری است که بی تو بر عمر تلف شده افزوده می گردد ...
همین روزها، روز آمدن تو از راه می رسد ...
و من طوری در خیال تو گم می شوم که انگار هرگز نبوده ام ...
نوشته شده توسط گل عاشق در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت



ساده بگویم
نگاه زاده ی علاقه است
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند
دیگر تو از آن خود نیستی
زمان می گذرد
زمانه نیز هم
کودک می شوی
جوان هستی و جوانی نمی کنی
می گذری
پیر می شوی
می مانی
باز هم در پی گمشده ای هستی که ..
.. با تو هست و ..
.. نیست..
باز در پی آن علاقه ی پنهان
آن نگاه همیشه تازه ی هستی
باز آن دو چشم روشن عشق را
در غبار بی امان زمان
جستجو می کنی
غافل از آن که
او دیگر تکه ای از تو شده
سایه ای خوش بر دل تو
گوشه گوشه ی این دل خرا
خراب... سرشار از عطر نگاه توست... "عزیز دل"

نوشته شده توسط گل عاشق در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
حضور تو براي من بسان هوايي بود براي نفس كشيدن
و من در شگفتم كه بدون هوا چگونه مي توانم زيست
و هنوز در عجبم كه بي حضور تو چگونه زنده ام
به كجا مي رود اين جسم خسته ام بي حضور تو
كه من بعد از آن غروب سرد هنوز دمي نياسوده ام و بس پريشان حال و رنجورم
و خيره مانده ام در عبور لحظه ها كه مي دوند از پي هم و مي روند به جايي كه هرگز پاياني از برايشان نيست
و سرنوشت هر كسي به دست كيست به دست چيست چگونه
رغم مي خورد؟؟
و اين سوال گنگ ذهن من بي جواب مانده است
سكوت من دست نخورده مانده است تا با صداي تو بشكند شايد كه حتي صدايت آرامشي باشد براي قلب بي قرار من
و لبانم بعد تو لب به سخن نگشوده است
كه كليد قفلش به دست توست و گشوده نخواهد شد هرگزاگر تو نيايي
دلم سنگين تر از هميشه و چشمم گريان تر از هر ابر پاييزي و اين همه پريشان حاليم را با كه گويم
راز دل من تنها براي تو گفتني بود چون براي تو بود هر آنچه در دلم راز مي انگاشتم ...
![]()
![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط گل عاشق در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

خدا...تنهایی...من...
یه دل...یه نیمه گمشده...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY